!!!!اگه زندگی تلخه تو شیرینش کن!!!!
سلام به دوستاي اين دنيا،دنياي مجازي!!!!!!!!! كاهي وقتا حرفايي كه به شماها ميزنم خيلي بيشتر احساس راحتي و سبكي ميكنم تا به كسي كه كنارم نشسته! این دفعه بر خلاف قولم آپم خیلی طولانیه!مجبور نیستین بخونین اینا فقط درد و دلای منن... خيلي وقته كه درگيرم!درگيرم،با خودم، با آدماي دورو برم، با خدا با اين موجوداتي كه بهشون ميگن انسان اما خيلياشون حتي معني انسانيتم نميدونن... راستش تا الان تو وبم خاطرات خنده دار و مينوشتم اما از الان ميخوام هم به خودم و هم شايد به شما ثابت كنم كه دنياي هميشه خنده دار نيس... ميدونم من از خيلي از شما هم كوچيكترم و شما شايد خيلي وقت پيش به اين نتيجه رسيده باشيد شايد حرفاي من چيزي جز تكرار و به ياد آوردن دنياي گاهي خشن و گاهي آرومه ما نباشه اما بزارين منم اين دنيارو بشناسم و سيلي هاي محكمشو روي ديوار دلم لمس كنم چون بعضي موقع ها اين سيلي ها نيازه منه!خنده خوبه حتي بعضي موقع ها تظاهري شم خوبه براي پنهان كردن ريختن آوار دلت... براي محكم نگه داشتن غرورت!اما هميشه كارساز نيست... تا حالا شده از روي ناراحتي، هاها بزني زير خنده بعد وسطش، هاي هاي بزني زير گريه؟؟؟اينا عجایب جديد منن كه هنوز باهاشون غريبم!علتش و نميدونم؟ شايد واسه ي جاي خالي دوستم كنار نيمكتمه!يا به خاطر تركيه كه روي قلبم خيليا بهش ضربه زدنو شكافشو بيشتر كردن؟شايدم به خاطر تنهاييمه؟نميدونم... انگاري با خودمم قهر كردم ميخوام اون موجوده احساساتي درونمو بكشم ميخوام بهش ثابت كنم هيچكس واسه ي دلش نمياد جلو!واسه ي ظاهرشه يا كاراي بچگانه و شيطنتاشه!بعد دوباره به خودم تلنگر ميزنم كه فكر كردي فقط خودت آدميو احساس داري؟بقيه هم دارن بقيه هم دل دارن بعد دوباره به خودم ميگم اگه دارن پس كو؟كو اون كسي كه وقتي دلت پره پيشش درد ودل كني؟كو اون كسي كه راحت بتوني باهاش حرف بزني؟كو اون كسي كه ازش نترسي كه تحقيرت كنه يا عصباني شه؟تا الان بابام بود اما با اونم غريبه شدم از صدقه سر مثلا دوستام !هر از گاهي بهم يه تيكه ميندازه و يه خراشي روي دلم...سرزنشم ميكنه!من اين تحقيرو دوست ندارم... من دلم ازشون پره اونم با يادآوريش هر روز عذابم ميده !نميدونين چقدر سخته وقتي ميگه كو اون دوستات؟اونا اقدر ارزش داشتن؟نميدونين چقدر سخته اون بغضي رو كه تو گلومه و قورت بدمو اشكي كه تو چشام جمع شده رو براي پنهون كردنش فرو بدم توي دلم! آخ خدا تو دلم داره سیل راه افتاده به جز تو هيچكيو ندارم!هيچكيو به جز تو نميشناسم كه وقتي باهاش حرف ميزنم سرزنشم نكنه و عصباني نشه!اما بهم حق بده يه خرده سخته كه من كه تا الان با گوشام حرفاي عزيزامو رو ميشنيدم الان با دلم حرفاتو بشنوم يه خرده سخته كه درك كنم كسي هست كه مثله يه رفيق مثله يه سرپرست كه وقتي باهاش درد ودل ميكني و حرف از اشتباهاتت ميزني عصباني نشه و سرزنشت نكنه... بد جوري اين دو ماهه تو كف اين موجودم!آدما رو ميگم!گاهي وقتا دلم ميگيره گاهي وقتا هدفمو گم ميكنم و از بابام ميپرسم هدفت از زندگي كردنت چيه؟ميگه اينكه درست زندگي منم تا موقعي كه برسم به خدا ميگم شعار نيست؟ميگه گاهي وقتا شعار دادنم خوبه... راست ميگه گاهي وقتا شعار تلقيني ميشه كه بهش فكر كني. بد جوري درگيرم درگيرخودم درگير اينكه واسه چي زندگي ميكنم درگير خدا! تا ديروز فك ميكردم خدا چيز شناخه شده اي برامه اما امروز حس ميكنم كه هنوز هيچي ازش نميدونم!سرمو كردم تو كتابا انگار دنبال چيز خاصيم... شايدم دنباله خودم... ياده اهنگ قميشی افتادم كه ميگه لاي برگاي كتابا دنبال خودت نگرد /تو سرابا تو محالا دنبال خودت نگرد...اين چند وقه دو تا رمان هم خوندم كنار درسام براي تفريح اونم چه تفريحي شد جفتشون قضيه تكراري و مبهم عشق بود من كه خدا رو شكر تا حالا از نزديك حسش نكردم اما ازش یه چیزایی حاليم ميشه تا حالا 15-16 تا رمان در مورد همين مورد خوندم(تجربه ۱۵-۱۶ تا عاشقو دارم - ببخشيد اگه ناراحتتون كردم اما اينا يه جورايي درد و دلم بود كه بايد يه جا خالي ميكردم!هرچند كه هنوز معني"آدم"،"خدا" رو نفهميدم!؟ حاشیه:فقط يه توصيه يه ذره اون دلاي مهربونتونو مهربونتر كنين... حاشیه۲:درس تازه اي كه ياد گرفتم اينه كه آدما وقتي كسايي هستند كه دوستش دارن دلگرمه اما همينكه احساس ميكنه كسي دوستش ندره احساس پوچي ميكنه!مثله من! -ميدونم مامان و بابام هستن اما كو اون مهر ومحبت وقتي تو 24 ساعت فقط 4ساعت ميبينمشون اونم سرشون به كاراي خودشونه!؟ حاشیه۳:این چند وقته فک کنم زیادی دارم فک میکنم!فک میکنمو ساز میزنم انگار همه ی غصه ها از انگشتام به ساز منتقل میشنو ساز از غصه غمیگین میزنه... حاشیه۴:از این به بعد اگر شعری داستانی جمله ای مطلببی چه میدونم هر چی که از دهنم ترشح کنه و قشنگ باشه تو ادامه ی مطلب میزارم حاشیه ۵:این معلمه ادبیاتمون بدجوری رو من گیره!عقب میشینیم میگه بیا جلو بشین جلو میشینیم میگه صاف بشین صاف میشینیم میگه کتابو نبین منو ببین اونو میبینم میگه اینجوری نگام نکن میخندم نگاش میکنم میگه نخند نمیخندم میگه چرا ناراحتی؟؟؟وای دارم از دستش دیوونه میشم! دیگه عرایضم تموم شد گاهی وقتا وبم میشه وسیله ای واسه شنیدن حرفام برای دیگران... " خوشبختی توپیست که وقتی میغلتد به دنبالش میدوی و وقتی می ایستد به آن لگد میزنی..." سلام به دوستاي گل خودم! خوبين؟منم خوبم!بهتر از قبل! يه بچه ي فعالي شدم كه بيا ببين! راستي از مدرسه بگم تو كلاسمون پر جنب و جوش ترين بچه منم بابام(بچگي) الان:علاقه مند به محيط هاي اجتماعي مامانم(بچگي):1- اجتماعي بودن و عدم غريبگي الان:علاقه به مستقل بودن! خب تموم شد!البته خيلي چيزاي ديگهاي هم هستا اما اينا خلاصشه! وقتي رفته بودم كلاس(ارگ-كيبورد)از كنار كلاس گيتارم رد شدم يه لحظه يه قيافه به نظر آشنا اومد! حاشيه: به سرم زده يه رمان بنويسم!اما هنوز قطعي نيس! اوه اينو نگفتم!مقنعه رفتن انتخاب كردن!چه مقنعهاي! حاشيه2:كيميا كوچولو(آبجي گلم)مريض شده واسش دعا كنين! چون قول دادم كم بنويسم ديگه نمينوسيم!خوبه؟ خوش بگذره! مرسي كه خوندي! گودي باي! به قول یه بنده خدا: خوبین؟ خوشین؟ چه خبرا؟ خوش میگذره! جاتون خالی دوباره رفتیم مسافرت!رفتیم شاهرود ما بیشتر فامیلامون اونجان! اولش با خالم رفیم کلاس نقاشیش دمش گرم خودش کارش از همه بهتر بود!باید روی این صندلیهای چارپایه میشستن من که کمرم داغون شد اما اونا میگفتن ما عادت کردیم! یه شب رفتم خونه ی یه عمه ی دیگم با دختر عمه هام (میترا که دوسال ازم بزرگتر و مژده که امسال کنکوری بود)تا صبح نخوابیدیم رو هم اسم گذاشته بوم افت و عزت ... یه روزم رفتیم خونهی اون یکی عموم با دختر عموم(خیلی دختر گلیه راستی این دفعه به بابام گیر سیریش دادم که من میخوام رانندگی یاد بگیرم از مدرسه ها بگم من امسال میرم دبیرستان اما مثله هر سال که ذوق داشتم امسال اصلا دلم نمیخوادبرم! همه روز اول مدرسه ها خاطره دارن ما هم خاطره داریم! اومدم خونه صبحونه خوردم دیدم ماماننم خوابه منم خوابیدم!روز فوق العده کسلی بود که چی آخرش بشم مهندس خب بعدش؟؟؟ باز دوباره زیادی حرف زدم ببخشید مرسی که مطلبمو خوندین خوشحال میشم یه ذره امید بهم بدین!اعتراف میکنم که نیار دارم!اما هنوز کم نیاوردم! بای من خوبم شما هم حتما خوبین که اومدین دیگه!!! سه شب قدر هم گذشت ایشاالله دعاهاتون اگه خیرن مستجاب میشن!به خاطر این گفتم خیر که چون من از بچگی میتونم بگم ۸۰ درصد دعاهام قبول میشد اما وفتی به آرزوم میرسیدم دعا میکردم کاش خدا حرفمو گوش نمی کرد و دعامو مستجاب نمیکرد به خاطر این تازگی ها هر وقت میخوام دعا کنم آخرش میگم اگه خیره بر آورده بشه! تو این سه شب یه شب رفتیم مسجد اولش که آخونده چرت و پرت می گفت چقدر سطح فكري بچه ها تازگي ها پايين اومده!!!! بعدم جاتون خالي بي ارده گريه ميكردم مثله اينكه دلم پر بوده!تازم واسه شماها هم دعا كردما!قدرمو بدونين راستي اون شب گفتم رفتيم يه تالار از طرف كار بابام!يه پسره رو آوردن بالاس سند 5 سالش بود بعد مجريه ازش ميپرسيد عروس خانمو دوست داري؟ - بله چرا دوست داري؟ - دارم ديگه! خوشگله؟ - خيلي! اگه ببينيش چي بهش ميگي؟ - دوستت دارم! عروس خانوم ميگه كمه! - خب خيلي دوستت دارم! ميگه بازم كمه! - خب عاشششششششششقتم! فك كن همه ي اينا رو پشت بلند گو پيش اون همه آدم مي گفت! بهد يه دختر همسنه اون اومد بالا ازش پرسيدن دامادو دوست داري؟ - نه! چرا؟ دوستش ندارم ديگه! يه ذره؟ - ننننه! اينهااااا ضايش كرد با اون عقل كوفولش!دمش گرم! راستي هنوز موضوع اصليه رو نگفتم! تيتراژو خوندي؟من آزادي ميخوام! پارسال به موضوع آزاد واسه انشا داشتيم من "تبعيض بين دختر و پسر در جامعه" نوشتم معلممونم كلي ازم تعريف كرد! يه سفر دوستانه نميزارن بريم!چرا چون دختريم!چون يه مرد بايد همرامون باشه!خب اگه كسي خواست حمله كنه مثله اين فيلما چهارتا جفتك ميندازي طرف يا زخمي ميشه يا فرار ميكنه ديگه! من موندم تو كار اين قانونامون!ميگن قاضي نبايد زن باشه!چرا؟ سوال بعدي هم اين كه چرا تو كشور ما رئيس جمهور نبايد زن باشه؟ من موندم جامعه ي ما كه انقدر شعار ميده جايگاه زنو مرد يكسان است چرا كاري نميكنه؟؟؟؟ سوالام تموم شد! مرسي كه خوندين! "مثل ساحل آرام باش تا ديگران مثله دريا بي قرارت باشن!"اينو يه دونه رفيقم تو دفتر خاطراتم نوشته! خدافظ راستش اتفاق خواستی نیفتاده اما به خاطر شما گفتم بیام آپ کنم!آخه هی غر میزنین چرا دیر به دیر آپ میکنی! میگم دوستا هم دوستای قدیم فک کن یه سالتو با ۳ نفر میگذرونی اونم کسایی که همه زندگیتو میدونن انوقت یه دفعه همچین ولت میکنن که تا ۱ماه همینجوری عین این منگا باورت نمیشه الانم ۲نفرشون لطف کردنو قلب ما رو همچین یه نمونه شکوندن... اصلا با هیچ احد و ناس دیگه ای دوست نمیشم که بخواد غرورم و خورد کنه!وقتی نزدیکترین دوستای آدم سر هیچ و پوچ... بابا خسته شدم همش دارم تو خودم میریزم!هیچکی تو خونه نمیفهمه چی به من میگذره!میخندم که نفهمن دارم تو دلم زار میزنم! احساس میکنم خیلی تنهام! اما نه خسته نمیشم واسه چی باید غصه بخورم؟واسه اونا؟اونا اگه ارزش داشتن پیشم میموندن!اصلا برن به درک هر ... میخوان بخورن!من نباید امیدمو از دست بدم! وای میدونم درام چرت و پرت میگم ببخشید! آقا بازی ایران و بحرین و دیدی؟خیلی ضایع بود آبرومونو بردن!آدم سر بازی خوابش میبرد! حالا بریم تو بخش هنری! بابا اخه چی بگم؟چیزی یادم نمیاد!آها ازکلاس میگم هیچی خبری نیس میرمو برمیگردم! یه استاد مغروری دارم که بیا ییین جواب سلامتو به زور میده!همشم رو فاز ضایع کردنه!تا حالا زورش به ما نرسیده یعنی کلید دستش نمیدم !عین خودشم!جلوش مغرورم! میریم به بخش خانه و خانواده! راستی یادم رفت بگم روزه و نمازاتون قبول باشه!تو رو خدا منم دعا کنیدا! راستی الان کلی ورقه رو میز کامپیوتر ریخته یاد یه خاطره افتادم: وقتی ۷و۸ ساله بودم یه روزخاندان عموم که شامل عمومو دختر عمومو شوهرشو دوتا پسر عموهام هستش اومده بودن خونمون بعد همه تو هال دراز کشیده بودن که یه دفعه دختر عموم گفت:ورق داری؟گفتم:آره! رفتم تو اتاق گفتم خب حالا چه ورقه ای میخوان؟ دوباره برگشتم تو هال گفتم چه ورقه ای میخوای؟خط دار؟بی خط؟آچار؟آسه؟برگه دفتر؟(حالا هر چی یادم میومد میگفتم نمیدونم چرا شبا خوابم نمیبره صبحا هم که انقدر مامانم غر میزنه از هر چی خوابه پشیمون میشم! خب بینندگان عزیز امروز هم برنامه ی ما به پایان رسید!امیدواریم که از خوندن این برنامه هم لذت برده باشید!و در آخر تشکر میکنیم از شما و مدیر گروه شبکه سیمای اینترنت و همه ی برو بچه های پشت صحنه از جمله کیمیا خواهر فسقلیه من که در اعصاب خورد کردن من تا هم اکنون نیز زحمت میکشن و موس کامپیوتر و این ور اون ور پرت میکنه!و همچنین مادر گرام که ما رو باغرای زیبای خویش یاری میفرماید و پدر گرام که احتمالا سر برج به خاطر زیاد پول اومدن اینترنت از پول تو جیبی ما کم میکنه! خب عزیزان انگشتام دیگه داره داغون میشه!فعلا گودی بای نظر رو بزار بعد هر جا خواستی برو! "اهنگ زندگی رو چنین بنواز که اگر یکی از سیمهای سازت پاره شد کسی نفهمه به تو چی گذشت! سلام بروبچ گل خودمون بعد از مدت مدتها دوباره آپ كردم! آخه باور كنيد سرم شلوغه يا مسافرتيم يا سر كلاس! تو تابستون 2بار رفتيم شمال دفعه اول رفتيم ساري پيش يكي از دوستاي خانوادگيمون سه تا دختر داشتن كه بزرگه كه از همشون باحال تر بود رفته بود تهران دوميه تازه امسال كنكور داده اسمش سارا بود كه فوق العاده يخ بود حالا فك كن از دريا اومديم بيرون مانتو شال و شلوارم همه خيس چسبيده به تنم! دوتا مانتو با خودم بيشتر نبرده بودم كه يكيش خونه اونا بود اون يكي هم كه خيس شده بود حالا فك كن سوييشرت پوشيدم بابام يه حوله داد گفت بببند دور كمرت بهت گير ندن!ديگه فك كن به چيز خوردن افتاده بودم تا همين چند روز پيشم رفته بوديم رامسر!اونجا يه سوييت گرفته بوديم با دوباره يكي ديگه از دوستاي بابام دو تا دختر داشتن كه يكيشون اسمش زهره بود(هم سن من بود) يكيشون زهرا كه دانشجو بود!خوب بود البته اگه غراي اين دوتا رو از داستان پاك كني!همش غر ميزدن! ديگه اونجا سواريه تلكابين شديم خيلي باحال بود اما نميدونم چرا تا 2 روز رامسر هر چي سيستان بلوچستاني بود اومده بود اونجا با اون لباساي گشادشون!!! يه چيزي ميگم نخندين من دوست دارم حتي اگه دانشگاه تهرانم قبول بشما برم دانشگاهاي شمال! راستي از مدرسم نگفتم دارم ميرم كلاساي آمادگيه قبل از ورود دبيرستان!بايد با مانتو شلوار مدرسه قبليمون كه كردين بريم!خيلي ضايست همه فك ميكنن تجديدي آوردم يه پسره خنديد گفت تجديدي آوردي؟ امروز يه معلم زبان اومد سرمون فقط واسه اين دو هفتست كه ميريم انقدر فنچه!!!18 سالشه حاشیه:يه چيزي همه تو دبيرستان چرا آب رفتن انگار دبستانين! آهان يادم رفت بگم كلاساي فتوشاپمو تايپ سرعتم تموم شد اما مويسقي رو كه ميخوام ادامه بدم!آقا يه استادي دارم هم فشن هم خشن! بابا حداقل ملاحظه ما رو هم كه جلسه اولمون نميكنه!من كه نشستم يه جا تو تمرين بود سكوت داشت اونو نديدم وسط اجرا يه دفعه گفت سكوت ديگه زيادي حرفيدم اخه خيلي وقت بود آپ نكرده بودم! چاكر همتونم هستم! باي آن چنان زندگی کن که وقتی به دنیا آیی تنها تو گریه کنی و دبگران شاد باشند.... و وقتی از دنیا می روی همه گریه کنند و تو شاد باشی... سلام سلام ۱۰۰ تا سلام ۱۳۰۰ تا سلام.سلام به همه ی دوستای ویدا خانومی.البته اینم بگما همه ی دوستای آبجی ویدا ، دوستای منم هستن!!!! بازم من اومد تا بگم آبجی جونم مانیتورشون یه مشکلی پیدا کرده و متاسفانه فعلا نمیتونه بآپه. ای بابا منو نشناختی؟؟؟!!!مزاحم همیشگی ویدا جون دیگه!!بازم نشناختی؟؟؟!!!! باشه بابا می گم کی هستم..........نزن توروخدا..........دفعه ی قبل گفتم ویدا نمیتونه بیاد همتون ریختین سرم تا ۲ماه بستری بودم!!!!!تورو خدا این دفعه دیگه نه....!!!!باور کنین امتحاناتمون شروع شده.مجبور میشم شهریور امتحان بدما!!!!! واقعا تو راضی میشی؟؟!!؟!؟!؟! خب ای بابا هستی هستم دیگه.عجب شما ها کم حواسید! فکر می کنم امتحانات آبجی ویدا ی گلم هم از ۳۱ شروع بشه.ولی ماله ما که از امروز شروع شد. یه عالمه اتفاقای باحال واسه آبجیم افتاده..... خیلی دلم می خواست من تعریف می کردم. ولی چه کنم که ویدا کچلم می کنه؟!! خب دیگه من برم بای بای وای نمیدونید همین الان چه سوتی دادم یه بارم که تو سرویس مدرسه بودمو هنوز پیاده نشده بودم این سر پیاده رو وایستاده بود یکی از بچه های تو سرویس از جلوش که رد شدیم گفت : سلامممم اونم بچه پرو جواب داد بعد به اون که تو سرویس بود کلی فحش دادم گفتم خره این پسره همسایمونه اونم گفت: ا ببخشید خب نمیدونستم!(زهرمار!) پیاده که شدم نه من به رویه خودم آوردم نه اون همینجوری کلمو انداختم پایین رفتم! راستی اگه دیر آپ کردم ببخشید این چند وقته همش امتحان داریم منم نمی دونم چرا مثل خرس قطبی می خوابم؟!! خب بریم سراغ مدرسه یه روز حواسم نبود(مثلا زنگ تفریح رفتیم ساندویچ بگیریم کلی زور زدیم آخرشم بهمون نرسید بعد رفتیم بستنی گرفتیم هنوز بستنی مو باز نکرده مهرناز گفت وایویدا مقنعت بستنیی شده دیدم ماشا... گند خورده روش کامل بعد هر چی فحش بود کشیدم به طرفی که این کارو کرده هی می گفتم:بی شعورایه-بی.......(سانسور) بعد مهرناز هم هی میخندید از این ور من عصبانی بودم از این ور مهرناز الکی میخندید وقتی اومدیم بالا مهرناز گفت ویدا یه اعتراف اون کسی که رو مقنعت بستنی ریخت بود من بودم چیزی نگفتم تا دوباره دیوووونه بازی در نیاری بستنیتو بمالی به من ما برای روز معلم یه برنامه داریم هم نمایشه هم اینکه چند نفر سازاشونو میارن کار میکنیم من کیبورد(ارگ)مو میارم مهرناز ویالون-آتوسا گیتار-مانا گیتار .... گیتاریهامون زیادن ولی ویالون دوتا کیبورد و سنتور و نی یکی!حالا داشتم میگفتم سازا رو آورده بودیم بعد به بهونه ی اونا هی می پیچوندیم همه سازا تو نماز خونست بعد زنگ آخر همه رفتیم اونتو بعد چون مراقب نداشتیم من آهنگ عربی خود کیبورد و گذاشتم همه اومدیم وسز دیوونه بازی!واااااااااااااااااااااااای جاتون خالی خیلی حال داد چند وقت پیشم دسته جمعی(منو - آتوسا - یاسمین - فرناز - پرستو )رفتیم خونهی مهرنازشون دیگه حوصه ی نوشتن ندارم اینم یه جمله ی خشمل عمرا معنیشو فهمیده باشی! فعلا گودی بای چطورین؟عیدتون مبارک! خوش گذشت؟راستی به مناسبت عید نوروز وب تکونی کردم! راستی تسلیت میگم از فردا دیگه باید بریم خرخونه از تعطیلات بگم!اولش که میخواستیم سال تحویل تو خونه ی مامان بزرگم باشیم بعدش قرار شد تو راه باشیم بعد نیم ساعت مونده به سال تحویل گفتن آقا بدو سفره ی هفت سین رو بنداز فردای اون روزم همه حال گرفته برگشتیم تهران راستی اینو می خواستم بگم که من واسه چی تو وبم خاطراتمو می نویسم البته من غیر از وب تو دفتر خاطراتم مینوسم یکی از این دلایلم اینه که ادم وقتی خاطره مینویسه خودشه!بدون هیچ پرده ای بدون هیچ فیلم بازی کردنی... از این که یه آشنا اونارو بخونه نگران نیست حالا من اینجا خیلی رعایت می کنم تو دفترچه خاطراتم که همه چیو می نویسم! اوه اوه مامانم کلمو خورد مهمون داریم یعنی قراره بیاد من برم خونه رو مرتب کنم راستی داداش ریقو از حرفت ممنون ------------------------------------------------------------ الان که دارم از اینجا مینویسم ساعت ۴ صبح مهمونامون پسر خاله ی مامانم(علی)با همسرش(سارا) بودند من چون خاله هام هنوز کوچولو ان ماشااللله ماشاالله دو ساعت دیگه باید برم مدرسه اصلا هم نخوابیدم خدا به دادم برسه فقط دلم اصلا برای درسا تنگ نشده! خب دیگه زیادی حرف زدم یه شعرم چون خیلی خودم دوسش دارم مینویسم اینو فائزه جون تو دفتر خاطرات دومم نوشته بود:(به معنیش توجه کنید) حالیا معجزه ی باران را باور کن وسخاوت را در چشم چمن زار ببین ومحبت را در روح نسیم که در این کوچه های تنگ روز میلاد اقاقی ها را چشن می گیرد خاک جان یافته است توچرا سنگ شدی توچرا این همه دلتنگ شدی باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن! فریدون مشیری گودی بای سلام بر بروبچ خودمون من ويدام!برگشتم! باورتون ميشه؟منم باورم نميشه اين مدت نميدونيد چي كشيدم بيشتر از يك ماه كه نيومدم اينترنت مخصوصا واسه من كه معتاد اينترنت بودم تو اين مدت اتفاقاي زيادي افتاد مثلا با پيرسا اينا آشتي كرديم ۳شنبه مدرسه رو پيچوندم آخه ميخواستيم بريم اين نمايشگاهه اين آپم بيشتر جنبهي خبر برگشتنمو داشت! آهان راستي ۴شنبه رفته بوديم جماران يه جايي شبيه پارك جنگلي جاتون خالي خيلي حال داد سر راه يه جا بود پر نرده نزديك 105 متر ارتفاع داشت بعد يه جا هم يه در بود روش همه سوار ميشديم و هلش ميداديم (سواري در)تا حالا شنيده بودي؟ با بچهها داشتيم ميرفتيم بالا كه يه دفعه نميدونم چم شد دويييدم بعد مهرنازم پشتم دوييد و اومد دنبالم بعد دوتايي پيچونديم رفتيم فضولي بعد يه در ديگه پيدا كرديم رفتيم جلو يه خرابه بود توش پره شيشه خورده ود پاتو كه ميزاشتي صداي خش خش شيشهها ميومد خيلي عجيب غريب بود بعد دوباره تو راه برگش زديمو خونديم بعد ديگه تموم شد پریروزميه ضدحال خوردم كه حالا بيخيل ناراحتتون نميكنم ! امروزم ظهری یه گیج بازی در آوردیم منو تانیا و مهرناز اما هیف که نمیتونم بگم این دفعه زیاد حرفیدم اما اشکال نداره چون خیلی وقت بود آپ نکرده بودم جبران شد ------------------------------------------------------- راستي جناب ريقو وب به اون عطمتي داري يه دو نه پست نظرات نداره!تو آخرين آپت نوشته بودي ميخواي ديگه نياي؟راسته؟اگه راسته ايشالله موفق باشي خدافظ -------------------------------------------------------- برو بچ گلمون بعد از عید هر وقت کامپیوتری دستم اومد اپ میکنم فعلا بابای
) اين دوتا رو هم كه خوندم همينجوري كم حالم خوب بود اينم ضدحال زد اساسي!ولی خدا نکنه عاشق شین اگرم شدین ایشاا... به عشقتون برسید![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مرسی که خوندین![]()
![]()
![]()
تو همه چيز دارم شركت ميكنم از كلاساي مدرسه بگير تا برنامه هاي اضافي!روزگارم خلاصه شده تو درسو احساس مسئوليت و خوش گذروني!
انقدر سرخوش شدم بهم بگن ترك ديوار خندم ميگيره!![]()
هم درسي هم شيطوني!كم كم بقيه هم راه ميفتن اما هنوز يخشون آب نشده!(طفلکی ها)
يه چيز جالب!چند وقت پيش معلم مطالعات اجتماعيمون گفته بود برين از مامان باباهاتون بپرسين اخلاقتون تو بچگي چطور بوده؟الان چطوريه؟
منم پرسيدم:
: 1- نسبتا خجالتي
2- كنجكاو
3- علاقه مند به نقاشي
4- بابايي
5- مهربان
6- نسبتا اجتماعي
7- علاقه مند به محيط هاي پر جنب و جوش!(منظورش بازي و شيطوني و ... اين حرفاست!)![]()
2- ميل به تعامل با ديگران(اينكه بقيه رو درك كرد و اينا)
3- علاقه مند به مطالعه
4- كنجكاو
5- علاقه مند به سر در آوردن از هر چيزي(منظورش همون فضوليه خواسته ضايمون نكنه!)
6- كمي عجول 7
- كمي خودراي
8- علاقه مند به نو اوري در كارهاي خانه!(يه غذاهاي جديدي درست ميكنم بيا وببين!
نگاه آب دهنت راه افتاد هنوز ندیده!
-
) 9- برخورداري از اراده در انجام اموري كه دوست دارد!(هر چي رو اگه واقعا بخوام حتما به دستش ميارم از آدميزاد بگير تا پول و...) 10
– توجه بيش از اندازه به دوستان 11
- داشتن قلم خوب
12- لجباز و مغرور(اينو غير مستقيم گفت!)![]()
2- بازيگوش(يه ذره هم خرابكار كه چون از روي كنجكاوي بوده اشكال نداره!
) 3- علاقه زيادي به بازي و داشتن كاپيتاني اون!
(تو ساختمونمون بچه زياد بود حتي بزرگتر از من اما تو ساختمونمون من به كاپيتانيشون معروف بودم!)
4- شلخته
5- علاقه ي زيادي به اسباب بازيام(مخصوصا عروسكام.تو رخت خاوبم همشونو ميخوابوندم انقدر كه جا واسه خودم نبود!)
6- سر به هوا![]()
2- زير درو
3- فضول
4-علاقه به كالساي هنري و فني
5- علاقه به تنها بودن و سکوت(گاهي اوقات)
6-علاقه به بيرون رفتن با دوستام
7- بابايي!![]()
![]()
دوباره برگشتم ديدم يكي از بچه هاي كلاسمونم اوجاست!!!!
ديگه قراره بعد از اين با هم بريم كلاس البته پس فرداكلاس دارم يه بارم از روي تمرين نزدم!!!
الان استادمون یه سوجه واسه ضایع کردنمون داره!![]()
به نظرتون میتونم؟![]()
چونه دار!![]()
از اينايي كه بالاشم يه پارچه اضافه داره!
به خدا خجالت ميكشيم با اينا بيايم بيرون!(البته يه مقنعه ديگه زيرش ميپوشيم وقتي ميايم بيرون در مياريم
اما اگه كسي و ديدن مسخرش نكنين خودش عذاب ميكشه همينجوري!![]()
(سرما خورده اما چون ضعيفه واسش خوب نيس!)![]()
(كچل كردين منو!
)![]()
![]()
![]()
![]()
(بنده خدا خودتو شناختی؟)![]()
دختر دایی دختر عمومم اونجا میومد که من نمیدونستم بعد گفت تو چقدر قیافت آشناستو... اینا که فهمیدیم طرف فامیلمونه!!!![]()
منم چون قدم ازشون بلندتر بود بهم میگفتن هیبت!![]()
همه فک میکردن ما تو اتاق عروسی داریم!این پشه ها تو اتاق حمله کرده بودن این مژده و میترا افتاده بودن به جونه اینا هی تو هوا امگار دست میزدن
منم که دلم نمیاد پشه بکشم اینا انقدر رو من کار کردن که یه پشه گرفتم تو دستم بعد دلم سوخت دستمو باز کردم رفت!
اینا که این صحنه رو دیدن افتادن به جونم!![]()
(فک کنم منو با پشه اشتباه گرفتن!)
اخرشم سحریو خوردیم بعد خوابیدیم من که تا کلمو گذاشتم خوابم برد اما اینا نخوابیدن میترا که دل درد گرفته بود مزده هم از دسته پشه ها نتونسته بود بخوابه!
فرداش بعد از ظهر گفتیم بریم بیرون هوا یه ذره ابر بود که گفتیم فوقش یه ذره بارون میاد تموم میشه نیم ساعت بیشتر نیومده بودیم که بارون اومد بارون که نه سیل اومد
طوفانم شده بود دیگه هیچی تا حالا همچین چیزی توعمرم ندیده بودم
شده بودیم عین موش آب کشیده
یه بادایی میزد که نگو ببین چی بود که شالمو باد برد
منم عین این کماندوها تو هوا گرفتم
قیافه هامونو بگو میترا آرایشش ریخته بود زیر چشش عین این ارواح شده بود
آخری گفتیم بریم توی یه کوچه خلوت عکس یادگاری بگیریم یه کوچه پیدا کردیم خلوت!اما تا میمدیم عکس بگیریم
یکی رد میشد!
باز رفتیم یه کوچه دیگه که پشتمون یه ماشینم اومد توش یه دختر پسر بودن(دوست بودن)ما اینور داشتیم عکس میگرفتیم اینا اینور داشتن.... سوجمون شده بودن!
اما دختره خودشو چه ارزون فروخت...(نچ نچ نچ)اون وقت وقتی میگم اینا عقلاشون کیفیت نداره سطح پایینه شما بگین نه![]()
)رفتیم بیرون.اون دانشجوهه اما با هم خیلی خوبیم میگه تو بیشتر از سنت میفهمی!
بعد رفتیم کافینت همه هم پر بود جز این جلوییه ما هم مجبوری نشستیم بعد یه پسره(صاحب اونجا)ضایع اومده پشت ما که ببینه ما کجاییم؟!!میخواستم یه چیزی بهش بگم گفتم درست نیس الان ازمون بیشتر پول میگیره هیچی نگفتم!
زن عموم بعد از مرگ پسر عموم که تو جاده تصادف کرد(اسمش حامد بود و ۲۱ سالشم بود پسر خوبیم بود!)افسردگی گرفت شدید
بعد اومد پیش من درد ودل میکرد منم حرفایی بهش میزدم که الان که درام فک میکنم باورم نمیشه که خودم اینا رو بهش گفتم!
دختر عمومم دهنش وا مونده بود!![]()
اونم هی میپیچوند یه بار گفتم بابا فردا ساعت ۷صبح اونم که منه خرس قطبی رو میشناخت فک میکرد میخوابم بهش گفتم بیدارم کنیا گفت باشه بعد خودش پا شده بود واسه نماز که یه دفعه منو دید
خیلی مایوس و ناراحت گفت حالا میخوابیدی!
گفتم وعده و وفا!![]()
چون میدونستم منو بیدار نمیکنه هم ساعت گذاشته بودم هم به خالم سپرده بودم![]()
بعد دیگه کله صبحی پاشدیم رفتیم تو یه خیابون خلوت خیلی باحال بود تنها چیزی که احساس نمیکردم(برعکس همه دخترا و زنا)ترس و استرس بود
آهنگم گذاشته بودم که بابام قط کرد گفت تمرکز داشته باش
بعد یه دستی هم رانندگی میکردم که بابام گفت نه زیادی ریلکسی از جلسه اول با یه دست رانندگی میکنی!!!!؟؟؟؟![]()
یه دره هم تند میرفتم بابام اینور سکته میکرد!
من مشکلم فقط این بود که موقع روشن کردن نمیتونستم گازو کلاچ و هماهنگ کنم و وقتی وایمیستادم یدم میرفت کلاچ نگه دارم که خاموش نشه!همین!ولی خیلی حال داد!![]()
چراشو نمیدونم یعنی میدونم!
به خاطر اینکه محیطش جدید - هیچکی و نمیشناسم - شنیدم درسا خیلی سخت تر میشه- ناظمشو مدیرش خیلی خشنن!-از همه مهمتر اینکه میترسم دوباره از دوستام نامردی ببینم یا اصلا درست انتخابشون نکنم!
اصلا نمیدونم کیو انتخاب کنم؟اصلا نمیدونم با کسی دوست صمیمی شم یا نه؟راستش اصلا اینجا دوست ندارم از خودم تعرف کنم حالمم از اینکار بهم میخوره اما چون کمک میخوام میگم تو مدرسه نمیدونم به خاطر قیافمه یا اخلاقم اما خیلیا طرفم میان اما خب من دلم نمیاد بزنم تو ذوقشون از طرفی هم شاید ازشون خوشم نیاد!نمیدونم چیکار کنم؟![]()
تو همین دوهفته که کلاس میرفتیم ۴-۵ نفر هی به زور زنگ تفریحا میومدن پیشم یا رو صندلیه کنارمن میشننو از اینکارا اما من ازشون خوشم نمیاد یعنی اونی که من میخواستم نبودن دخترای خوبی بودنا اما نه اون که من میخوام!بعدم من همین اوله کاری هیچکیو نمیشناسم چه جوری تشخیص بدم با کی باشم یا با کی نباشم؟![]()
مانتوی فرم مدرسه ی من وقتی رفتیم بگیریم تموم شده بود!منم مجبوری یه مانتو دیگه پوشیدم بعد اومدن گفتن با این مانتو نمیشه وبرو خونه از فردا با مانتوی مدرسه قبلیت بیا!![]()
حالا بابام بیچاره دیرش شده بود به خاطر من که بیاد منو برسونه اون وقت انجوری بهش گفتن!منم ضایع بلند شدم اومدم خونه بدون اینکه کسی رو ببینم یا اصلا بدونم کلاسم کجاستو.... خیلی حالم گرفته شد حواسمم پرت بود اشتباهن یه خیابونه دیگه پیاده شدم
بقیه راهو پیاده رفتم و هی به مدیره از همین روز اولی فحش دادم!![]()
!اصلا دوست ندارم برم دبیرستان دوست ندارم بزرگ شم همین جوریش با همین عقلم کم زجر نمیکشم نه به خاطر خودم به خاطر دورو بریام به خاطر زندگی هایی که میبینم البته زندگی خودمم هم هست یعنی یه جورایی یه نواخت شده واسم صبح پا میشی میری مدرسه بعد میخوابی بعد درس بعد تلویزیون بعد کلنجار رفتن با کیمیا و خونواده بعد دوباره خواب بعد دوباره مدرسه... ![]()
(میخوام معماری بخونم!)این احساس کسلی بدجور افتاده به جونم!!!!
دوست دارم یه اتفاق بزرگ بیفته تو زندگیم اما اصلا دوست ندارم اون اتفاقه دوستی با یه پسر باشه یعنی دوست ندارم بازیچه ی یه پسر باشم!
معمولا دخترای هم سن من وقتی این حسو پیدا میکنن اون اتفاق بزرگه واسشون فرشته ی مهربونه!(دوست پسرشون)نمیدونن که فقط این یه بازیه کثیفه... که آخرش میبازن!![]()
![]()
![]()
![]()
سلام سلام سلام![]()
![]()
![]()
۲تا دختر نشسته بودن ازمنم بزرگتر بودن اما از لحاظ عقلی کوچیکتر!
آخه هی چرت و پرت میگفتن!منم هی به زور جلو خندمو میگرفتم
مثلا میگفت میخواستیم بریم خونه ی عموم مانتو مشکی بلنده رو اول پوشیدم بهد مانتو قهوه ای بهد مانتو سفید اینا هم به ترتیب قدشون کوتاه تر میشد بعد همه فک میکردن از این مدل چین چینیاس خودمم خیلی خوشگل شده بودم!![]()
منم زیر لب قربون صدقش رفتم گفتم الهی قربونت برم چه قدر خشگل شدی!شدی عین این دهاتیا!!!![]()
نوچ نوچ نوچ!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ميگم بچه ها هم راه افتادن!خاك تو سر ما!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همه اونجا از دست اين دوتا خندشون گرفته بود!![]()
خب دير به دير آپ كردن اين چيزا رو هم داره ديگه!![]()
چيزي كه واسه ما دخترا توي جامعمون ممنوع شده
هر جا ميخواي بري بايد امضاي والدين باشه!يه مهموني ميخواي بري بايد جد و آباد طرفو معرفي كني تا اجازه بدن آخرشم بعضي موقعها ميگن نه!(نگمه)![]()
![]()
![]()
![]()
چون ممكنه در بعضي موارد ممكنه احساسي شه و درست اجراي حكم نكنه!
اوونقت اشكال نداره يه زن پليس باشه!خب پليسا تو بعضي ماموريتاشون مجبور به كشتن آدما ميشه!اینكه يه زن دستور قتل يه آدمو بده سختره يا اينكه خودش اونو بكشه؟؟؟![]()
يه سوال ديگه چرا ارث دختران از پسرا كمتره!در صورتي كه الان گردوندن خونه الان به دوش هردوشونه هم زن كار ميكنه هم مرد تازه بعضي موقع ها كارهاي زنها سنگين تره! تازه اگرم كار نكنه خرج كه ميكنه بچه هاش خرجي كه ميخوان!![]()
اما تو كشورهاي ديگه ميشه؟اگه زنها نميتونستن وظائف رئيس جمهوري و به خوبي انجام بدن حتما تو كشورهاي ديگه هم اين قانونو نميذاشتن!قبول دارم كه الان فعلا هيچ زني تو كشور ما اين مسوليت با توجه به توانشون انجام بدن اما اگه در سالهاي بعد یه نفر اين قدرتو داشته باشه با قانون چيكار كنه؟؟؟؟![]()
چرا فقط شعار؟؟؟![]()
دوست دارم نظراتونو بدونم!فك نميكنم چيزي نا معقولي گفته باشم اما خب انتقاد پذيرم!![]()
![]()
تو لينكام هستش!![]()
![]()
![]()
اصلا میریم یه کانال دیگه!ورزشی خوبه؟![]()
من که دیگه سر نیمه دوم حوصله دیدن نداشتم اومدم تو اتاقم نتیجه رو از بابام پرسیدم!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز از طرف پژوهشگاه بابا ما رو یه جا افطاری دعوت کردن!اگه موضوع خاصی اتفاق افتاد میام میگم!![]()
)بعد یع دفعه دیدم همه دلاشونو گرفتن دارن قه قه میخندن همینجوری هاج و واج مونده بودم که به چی میخندن؟
که دختر عموم گفت من ورقه ی پاسور و میگم باهوش!
خودمم از صوتی که داده بودم همونجا از خنده افتادم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
"
![]()
![]()
اصلا حوصلم سر ميرفت از دستش سوميه هم كوچولو بود دبستاني بود!هر جا ميرفتيم بايد به زور به حرفش مياوردي!
در كل ريد تا عصابمون!
به روز كه ميخواستيم بريم دريا اون كلاس دف داشت اولين جلسشم بود نتونست بياد هرچند اومدنشم خيلي مرادي نبود!
بعد بابام و آقاي درخشي (دوستش) رفتن تو دريا بابام گفت شما تا زانو ديگه بيشتر نياين منم از اونجايي كه تهران متاسفانه دريا نداره منم كمبود دريا دارم كلمو به طور كامل در زير آب قرار دادم رفتم پيش بابام اينا![]()
![]()
دختر كوچيكه ي اونا هم اومد حالا اومد به درك همش آويزون ما بود
يا كمربند مانتومو ميگرفت يا گردنمو ديگه آخريا شوتش كردم طرف بابام!!!![]()
رفتيم تو ماشين لباس عوض كنم!پدرمن كه خوبه پدر هفت جدم در اومد فك كن هوا گرمه،لباسام خيس،بهم چسبيده،جا براي عوض كردن فقثط نيم متر!حدود نيم ساعت طول كشيد تا بتونم عوض كنم از اون بدترش آقا هر كي رد ميشد نگاه ميكرد منم هي فحش ميدادم انچوچكا!چقدر آدماي.... استغفرا... هي نمخوام بگما!!!![]()
![]()
باز زري بهتر بود تو جاده همه دوتا انگشتشون بيرون بود!بيچاره ها هنوز تو جو انتخاباتن!
ما هم براي اينكه خيتشون كنيم به پيشنهاد بابا انگشت شصتمونو گرفتيم پايين بهشون يه تو دهني زديم انقدر حال داد
همه چشاشون گرد ميشد تا هم بيان جواب بدن چون ما اين لاين بوديم رد ميشديم!![]()
ما هم گفتيم براي چند دقيقه بيايم با جماعت هم رنگ باشم ديديم هيچ چيز سبزي نداريم اومديم دوتا خيار شبيه همون دوتا انگشت گرفتيم دستمون قبل از هر كسي هم خودمون ميخنديدم
حالا ما خوبيم يه يارو شرت سبز گرفته بود از پنجره بيرون!
توي يه جاده اسمش جواهر ده بود سه چهار تا آبشار داشت هواش توپ بودا ولي خدايي خيلي خيلي قشنگ بود تو جادش داشتيم ميرفتيم بعد يه ماشين توش يه اكيپ پسر بود اينا دوباره جوگير شده بودن همه دو تا انگشتي شده بودن آهنگم تا تهش زياد كرده بودن به ما كه رسيدن ده تا دوتا انگشت اومد بيرون منم بهشون افتحار دادم انگت شصتمو به سمت پايين تقديمشون كردم
آقا اينا حرصشون در اومد خيتشون كردم از ماشين ما سبقت گرفتن اومدن رو پنجره نشستن هر چي انگشت داشتن به معنيهاي استغفر... آوردن بيرون!
(روم به ديفار
)بعد بابام پرسيد:باز چيكار كردي تو؟با نيشخندي مليح جواب دادم (بابا خدایی کاری نکردم که فقط با انگشتام همراهيشون كردم!همين!)بعد همينجور اونا تند رفتن جلو منم داشتم ميسوختم كه ديگه نتونستم جوابشونو بدم
بچه پروهارو
كه يه ذره جلوتر ديدم بابام داد زد آهههههه حالشونو گرفتن! بيرونو نگاه كردم ديدم پليس گرفتنشون
بعد بهشون خنديدم چشم و ابرو رفتم كه آه ضايع شدي بدددددد!
سر جاده يه آلوچه هم خريدم از اين آلوچه قرمز خوشمزه ها 3 روزه يه سطل تموم شد!
هرجا رو نگاه ميكردي از اونا اونجا بودن!دوبارم رفتيم دريا يه بار رفتيم توش شنا كرديم يه بارم فقط منو زري رفتيم پاهامون تو آب كرديم خيلي حال ميده واقعا دريا به آدم آرامش ميده!![]()
شايد بخندين اما دوست دارم براي يه مدتي هم كه شده رو پاي خودم وايستم!ببينم زندگي يه نفره چه جوريه بدون مامان و بابا !!! چيز غير عاديي هم نيست اين همه دختر تو شهرستان درس ميخونن،هيچ اتفاقي هم نيفتاده مگه بيجنبه باشن!![]()
برگشتم گفتم باهوش كلاس ميرم!!!
حالا به اين گفتم بقيه كه همين فكرو ميكنن و بگو!آقا مدرسه داريما اونجاست كه بايد بگم قربون شايستگان برم!
بابا ناظم داره خشن حرف بزني ميگه خفه!
تو كلاسمون بدون استثناء همه + درجه1 تازه 3 تا بچه شر اومدن كه تصميم گرفتم ديگه شر بازي و كنار بزارم!اونا امروز اومدن 2،3 بار زور زدن بيان طرف تو ذوقشون زدم بد
زنگ تفريح اومد گفت من تو رو جايي نديدم گفتم چرا تو تلويزيون ديدي!منو همه شبكه ها هر يه دقيقه يه بار نشون ميده بعد گفت نه جدي!گفتم نه گفت كجايي گفتم تهرانپارس گفت نه من مال يه جاي ديگم گفتم ميگم قيافت شبيه افغانياست!![]()
دو سه بارم اومد منو مثلا ضايع كنه خودش سوسك شد نشست سر جاش!كلا خدا به دادمون برسه امسال با اين بچه سوسولا!!!![]()
اما واقعا بايد بهش آفرين گفت كه از اين سن داره درس ميده!
ولي سوتي زياد ميده داشت اسما رو ميخوند فرشته رو گفت فرشيد!!!
دو سه بار نزديك بود از پله جلوي تخته بيفته و... (اين سوتي ها سر دراز داره)! ![]()
![]()
خيلي عصبي ادم پشت دستگاه ميشينه ميخواد خودشو خيس كنه!
اولين جلسم قبل از من يه پسره بود داشت ميزد فك كنم جلسه دومش بود داشت تولدت مبارك و ميزد كه به جاي سل سل دو-دو دو فا رو زد آقا استاد قاطي كرد گفت بلدي بخوني پسره گفت آره بعد گفت اونجا چي نوشته؟پسره گفت ا ببخشيد!استاد:برو اون گوشه بشين(با داد!)![]()
فك كردم ميگه ديگه نزن ساكت بعد نزدم بعد آرومتر گفت منظورم علامت سكوته!!
داشتم سكته ميزدم! وقتي هم داشتم ميرفتم حواسم نبود تا برگشتم يه ذره خوردم تو ستون
گفت مراقب باش يكي سرش خورد خون اومد!(تو دلم گفتم البته بلا نسبت ما
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه بار زنگ آیفونمون و زدن دیدم همسایمون تا اومدم جوابشو بدم رفت بعد اومدن بالا در زدن رفتم در و وا کردم کسی نبود
بعد دوباره زنگ آیفونو زدن دیدم پسر همسایمونه(اسمش نیماست برداشتم گفت درو وا کن کلید انباری و بده میخوایم وسایل و از توش بر داریم.منم که مامانم اینا خونه نبودن نمی دونستم کلید کجاست؟گفتم الان کسی خونه نیست منم نمی دونم کلید کجاست؟! بعد یه دفعه گفت مامان درو وا کن!
من موندم این پسره چی داره میگه خل شده!
که یه دفعه مامانش گفت باشه مامان.صبر کن!بعد تازه فهمیدم چی شده زنگامون هر دو باهم خورده بوده!
منم که ضایع کردم
ولی اگه با ما کاری نداشتن زنگ بالا رو چرا زدن؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
)موبایل برده بودم بعد سر زنگ قران معلممون داشت برگه ها رو صحیح می کرد منم هندزفری تو گوشم بود مقنعمم سرم کرده بودم که آنتنا نفهمن
.یه دفعه نمی دونم چی شد که گفت ویدا از روی تمرین بخون!
حالا من تو گوشم هندزفری داره آهنگ ساسی مانکن میخونه از اینور خودم دارم قرآن میخونم
مهرناز و ملیکا و فرنازم که کنار من هی میخندیدن منم خندم میگرفت اصن یه چیزی شده بود
بعد هر دومون همون وسط از خنده افتادیم!چه فحشایی که بهش ندادم!اونم جلوش![]()
![]()
![]()
بعد آتوسا از کلاس گیتارش پیاده اومده بود اونجا
(بیچاره خسته شده بود)بعد آوردیمش وسط واسمون آهنگ زد و فیلم گرفتیم بعد منم وسط فیلو گیتار الناز(خواهر مهرناز) و گرفتم ادای اتوسا رو در آوردم و کلی خندیدیم
بعدم الناز و ساناز خواهرای مهرناز(دانشجو می باشن)اومدنو کلی با اونا هم حال کردیم.چون تازه اولش بود گفتم یه ذره بچه ی خوبی باشیم جلوشون!
بعد ساناز بهم گفت یاسمین قیافش آرومه اما شیطونه اما تو قیافت شیطونه اما آرومی!بعد یع دفعه همه زدن زیر خنده
(درد خب راست میگه دیگه!)مهرناز گفت این دست منم از پشت بسته آروووووومه؟؟؟؟؟
گفتم:ایم وسله ها به من نمی چسبه هر چی بزرگترتون گفت باید بگین بله بله درسته!
(فرداش مهرناز اومد گفت سانازو الناز ازت خیلی خوششون اومده!
)
امید می دارم خوشتان نیز آمده باشد!![]()
![]()
" دیوانه باش تا غمت دیگران خورند عاقل مباش تا غم دیگران خوری... دیوانه را ز محبت توان کرد رام ما را محبت است که دیوانه می کند! "![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگه خوب شده حتما تو نظرات بهم بگین![]()
فکرشم به ادم استرس وارد میکنه مخصوصا برای من که باید یه کتاب انگیلیسی رو ترجمه میکردمو فردا تحویل می دادم که با عرض خسته نباشید هنوز یه خطم ترجمه نکردم![]()
حالا سریع انداختیمو لباسا رو عوض کردیم بعدش سال تحویل و اینا بعدشم که سریع فیلم گرفتمو رفتیم
ما هفته ی اول عیدو توی یکی از این استانای سمنان بودیم (شاهرود) جاتون خالی اگه دو روز آخرشو حذف کنیم خوش گذشت!اول که رفتیم هنوز یه روز نگذشته مامانم حلش بد شد بعدشم این آبجی فسقلیه بعدشم بابام هر سه تایی چپ کرده بودن
حالامنم خوشحال که هکه مریض شدن ولی من نه!خدا چقدر به من توجه داره.آقا شب خوابیدیم صبح که بلند شدم حال منم بد شده بود![]()
![]()
وقتی هم که اومدیم تا ۳ روز همینجوری با فرمانده یه مامان داشتیم انجام وظیفه میکردیم(خونه تکونی)![]()
![]()
حالا یه بار ضایعم شدم عید پارسال بود که حواسم نبود دفترمو گذاشتم رو میز کامپیوتر.بعدش این خاله ی فضولم(۲۳ سالشه)رفت دفترمو خوند حالا منم به شوخی در مورد اونو پسر خالش یه چیزایی نوشته بودم
بعد دیگه هیچی آبروم رفت
یه دلیل دیگش اینه که آبجی فسقلیم دفتر منو بعدا که بزرگ شد میره میخونه از تجربیات من استفاده میکنه بعدم که هیچ رمانی (داستان زندگی) قشنگتر از سر گذشت خود آدم نیست که بعد از مدتها شاید موقعی که ۶۰-۷۰ سالم شد بخونم قشنگتر باشه
به حرفام فکر کنید بهتون توصیه میکنم حتما خاطراتتون شده تو دفتر خاطراتتون بنویسین![]()
![]()
![]()
به خاطر این ترجمه بیدار موندم البته قسمت مال خودمو همون۵/۱ تموم کردم اما آخر شب مهرناز زنگ زد کلی خواهش کرد که تو رو خدا و... که واسه اونم بنویسم منم که خراب رفاقتم تا الان بیدار موندم براش نوشتم ۲ ساعت دیگه هم که بابام بیدار شد باید بدمش تصحیح کنه!آخه بابای گلم استاد دانشگاهه همین زبانو تدریس میکنه![]()
![]()
هنوز ازدواج نکردن بعد پسر خاله ها و دختر خاله ها وخاله و....اینارو مثل پسر خاله ی خودمو دختر خاله ی خودم و خاله ی خودم و....(دیگه نفسم بند اومد!
)می دونم!بعد داشتم میگفتم من علی و سارا رو خیلی دوست دارم تو قیافشون مهربونی رو میشه فهمید
امروزم که اومدن از خاطرات مسافرتشون که رفته بودن سنندج و اینا گفتن!اتفاقا چند وقت پیشم احسان و لیلا(که همسرشون محسوب میشه) که احسان هم داداش علی آقا محسوب میشه اومده بودند خونمون اونا رو هم خیلی دوست دارم![]()
ولی دلم برا بچه(مهرناز-کیمیا-ملیکا-یاسمین-سپیده-دی جی پشمک(اسمش پریساست اما چون موهاش هوایی انیشمنگ و دی جی پشمک نام گذاری شده
)-سحر-آتوسا رویادم رفت-سمیرا-شیدا و شادان و فائزه هم که دیگه(.)اینگده-اندیاو..... دیگه اگه بخوام بگم تا شب طول میکشه دوست زیاد دارم
جونمم واسه همشون میدم![]()
(مادر جان)![]()
![]()
آخه ۴روز پیش يهو به دلم زد گفتم شايد خطا درست شده باشه زدم ديدم درست شده تا 5 دقيقه اولش كه تو شوك بودم!
بعد باور كردم اومدمو نظاراي خوشگلتونو خوندم مرسي كه اين مدت كه من نبودم به فكرم بودين و نگران شدين
اما اصلا جاي نگراني نبود نميدونم چي شده بود كه خطامون قاطي كرده بود هرچي هم كه به بابام گفتم برو ببين چي شده انگار نه انگار!
(ياد شعر منصور افتادم (انگارنه انگار)
كلي خاطره دارم با اين آهنگ.
الان مثلا ديگه ميخوام راعايت كنم 1 روز در ميون روزي 3 ساعت بيام![]()
بعد ديگه كلي ضايع شديم و كنف و حال گرفته و هرچي ديگه كه دوست داري اسمشو بزار آخه به ناظممون قول داده بوديم آدم شيم كه انضباطمون براي اينكه دبيرستاناي خوب ما رو ثبت نام كنن پايين نباشه
(در واقع قرار گذاشتيم كارامونو زير زيركي انجام بديم
)اما چند وقت پيش يكي از بچهها اعصابش خورد شد زد رو در منم خواستم اداشو درارم كه معلم سگ حرفمون از شانس بد من منو تو اون حالت ديد
وهمچين دستمو كشيد كه درد گرفت بعدم گفت برو پايين سر كلاس من نيا هر چي خواهش التماس كه تو دلم هر يه خواهشي كه ميكردم تو دلم فحششو ضرب در دو ميكردم ميگفتم
بهش كه خب فايده نداشت بايد ميرفتم پايين ناظممون هم گفت اين ماه ازت نمره كم ميشه اما جاي جبران هست (تو روحت)![]()
كه افتضاح بود
و اصلا ارزششو نداشت فقط پام چلاغ شد البته يه تيشرتو يه سوييشرت خريدم تريپ اسپرتي![]()
تو سرويس كه مثل هميشه ميزدم رو شيشه و با بچهها انواع آهنگا رو ميخونديم دو گروه شده بودیم گروه پریسا و عسل و اینا ما هم مهرناز و قربونتو خودمو برو بچه های دیگه! خيلي حال داد بعدشم كه رسيديم اولش ما رو بردن يه جا شبيه يه اتاق خيلي بزرگ بود كه كفش موكت بودو آبخوري و دستشويي داشت بهد يه قسمتشم دشك بود گفتن اينجا وسايلتونو بزارين بعد برين بگردين ما هم وسايلمونو گذاشتيم و رفتيم اونجا اولش حال پارك ساعي رو داشت بعد بالا كه ميرفتي به كوه ميرسيد به ما گفتن بالا نرين ما هم كه نرفتيم!
البته هنوز پاهامو کمرم درد میکنه!![]()
(چاخانو داشتی اصن تابلو!)
نه خودایی یک ونیم متر- من از نردهها رفتم بالا بعد بچهها هم پشت من اومدنو عكس گرفتيم ![]()
![]()
اولش يه جا بود پله ميخورد ميرفت پايين بعد بع ييع زمين فوتبال ميرسيد ما هم مسخره بازي در ميوورديم آهنگ سوپاسو رو ميخونديمو الكي بازي ميكرديم
كنارش يه آبخوري بود ما هم كه تشنمون بود تا چشممون افتاد بهش دوييديم سمتش
.................................................اما خالي بود (ضايع)![]()
![]()
آخرشم نفهميدم كجاست؟!بعد اومديم بيرون يه كم ديگه كه رفتيم جلو يه حفاظ بود بعد ميرفت بيرون(خيابون)داشتيم از حفاظ ميرفتيم بالا كه يه مرده ديديم كه خيلي بعد داره نگاه ميكنه
بيخيل شديم اومديم پايين يه 45 دقيقهاي بود كه اومده بوديم پايين در واقع پيچونده بوديم به مهرناز گفتم بيا بريم بچهها نگران ميشن بعد كه اومديم بالا ديديم بچهها هي دارن صدامون ميكنن بعد چون تو كوه هم بود صدا خيلي باحال بود صبر كرديم تا نزديكمون شن بعد يه دفعه پخخخخخشون كرديم
كلمونو كندن گفتن يه ساعت داريم دنبالتون ميگرديم هنجرمون پاره شد از بس اسمتتونو داد زد ديم كدوم گوري بودينو.....
به دفعه ديدم حواسشون نيست دست مهرنازو گرفتمو دوباره دوييديم طرف كوه يه كم كه رفتيم مهرناز خسته شد گفت برگرديم قیافش دقیقا اینجوری شده بود!
بچهها كه اين دفعه دستمونو گرفتن ما رو آوردن بعد تو استراحتگاه هم مهرناز و تانيا رو با هم آشتي دادن
منم ازشون فيلم گرفتم كه بعدش به علتي اينكه كمك مهرناز نرفتمو داشتم فيلم ميگرفتم يه كتك حسابي خوردم![]()
![]()
![]()
راستی از امروز دیگه بعضی از بچه هامو نمیان مثل:ملیکا-پریسا-شیدا-آذین....بعد سر صف پریسا رو دیدم عین چی داشت گریه میکرد انقدر دلم براش سوخید
.ایشالله همه ی دوستام سال خوبی رو داشته باشن!
البته شما هم همینطور![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


